انيميشن و عكس هاي متحرك زيبا
انيميشن و عكس هاي متحرك زيبا

   http://anemation.zaminblog.com
درباره ما


آخرین مطالب

پیوندها
لينكي ثبت نشده است

سایر ابزارها

[ ۱ ][ ۲ ][ ۳ ][ ۴ ]
خبرخوان یا همان RSS وبلاگ


 

roman تاوان گناه(15)

roman تاوان گناه(15)

به ساعت يه نگاهي انداختم نزديكهاي 9 بود يه زنگ به افشين زدم گفت تا يك ساعت ديگه ميرسه ... خيالم راحت شد سري وسايلم رو جمع كردم گذاشتم تو كيفم ...موها رو شونه زدم از پشت بافتمشون كه راحت باشم شالم رو سرم كردم رفتم روي كاناپه نشستم تا افشين بياد دنبالم ...كلتي كه رو ميز بود رو برداشتم گذاشتمش تو كيفم با خودم گفتم يعني بايد ازش استفاده هم كنم...بعد از يك ساعت افشين اومدد دنبالم ... وقتي رفتم پايين ديدم تكيه داده به ماشينش يه باروني كوتاه قهوه ايي رنگ كه زيرشم يه بافت سفيد پوشيده و شلوار جين آبي يخي هم پاش كرده مثل هميشه خوش تيپ جيگر بود... منو كه ديد اومد سمتم ...بهش سلام كردم گفتم – ببخش كه بخاطر من مجبور شدي اين همه راه رو بياي اينجا...يه اخمي كرد گفت- اين چه حرفيه خانوم كوچولو ... من بخاطر تو حاضرم صد دفعه ديگه اين راه رو برم و بيام ...گفتم- مرسي بازم ممنون...در ماشين رو برام باز كرد گفت- زود سوار شو كه كلي كار داريم واسه امشب خانومي...با تعجب بهش نگاه كردم سوار شدم گفتم- مگه امشب چه خبره ...اونم اومد زود سوار شد گفت- خودت بعداً مي فهمي...با حالت گيجي گفتم- افشين بگو ببينم جريان چيه ...؟افشين- چقدر عجله داري بهت مي گم ... اول بگو ببينم پدرت چطور مي خواست از مرز ردت كنه...گفتم- توسط يكي از دوستاش كه تركيه زندگي مي كنه...افشين – اونوقت مي خواست دخترش رو خيلي راحت اونم تنها بفرست تركيه ...-باور كن من صدبار گفتم اما به حرفام گوش نكردن...افشين- پس به اين سرهنگه ضد حال زدي و قالش گذاشتي خوشم اومد... كار خوبي كردي كه خودت رو نشونش ندادي...با اخم گفتم- تو چرا گوشيت خاموش بود مي دوني چقدر از دستت حرص خوردم آقا...smsبرگشتم بالا زودي شالم رو سرم كردم پالتومو پوشيدم كيفممبا خودم خودم گفتم من اسمم
roman تاوان گناه(15)
roman تاوان گناه(15)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محمدعلي موضوع: نظرات (0)

تسخير زندگي(5)

تسخير زندگي(5)

سري تكون دادم و دنبالش راه افتادم... بارلي ميخواست با اون وضعش از يك درخت سيب بالا بره كه من با خنده جلوش گرفتم و خودم رفتم بالا... 
اما يك سيب بود كه ميخواستم بگيرمش... ولي تا دستم ميرفت سمتش سيبه حركت ميكرد و نميتونستم بگيرمش... حالا نميدونم باد ميخورد بهش يا نه... ولي من وزش هيچ بادي رو حس نميكردم...
همين حريص ترم كرد براي گرفتن اون سيب...
اما نميشد.. حركت ميكرد خود به خود... بادم نميومد من نفهميدم چه خبر بود! بارلي از اون پايين گفت:
- سونيا يك سيبه ها... زود باش ديگه!
چيزي نگفتم و دستمو دراز كردم تا سيبو بكنم كه احساس كردم كسي صدام زد...
دستم تو هوا موند... ترس بدي سراغم اومد.. چشمامو بستم... اين صدا برام آشنا نبود... تا حالا نشنيده بودم اين صدا رو... به بارلي نگاه كردم و با ترس گفتم:
- بارلي... تو... تو هم... شنيدي؟
ميون گفته هام هي نفسم بند ميومد و مجبور بودم نفس عميق بكشم!
بارلي با ترس نگاهم كرد و گفت:
- سونيا... بيا بريم.. من سيب نميخوام. زود باش!
هنوز حرفش كامل نشده بود كه دوباره يكي صدام كرد... اين بار از فاصله نزديك تر بود... بدون اينكه بدونم چي شد پريدم زمين كه پام خيلي محكم خورد به درخت و مثل توپ پرت شد روي زمين!
درد نداشت... دست بارلي رو گرفتم و دوييديم سمت خونه... نفسم بالا نميومد... نه از شدت دوييدن... از شدت ترسم! با سرعت ميدوييدم كه حس كردم كسي داره پشت سرم مياد... گريم گرفت..
بلند بلند گريه ميكردم... بارلي با اون وضعش بيچاره با سرعتي ميدوييد كه فكر كردم دنبال اونن تا من! 
جلوي درشون بوديم كه يك لحظه پام سر خورد و افتادم روي زمين... بارلي متوجه من نبود و رفت داخل... اما من سرم خورد به زمين و گرمي خون رو حس كردم...
ديگه داشتم اشهدمو ميخوندم... حس كردم سايه اي روم افتاد... ديگه اشكم نميومد فقط هق هق ميكردم... لبمو محكم گاز گرفتم... دستام ميلرزيد و نفسم بالا نميومد!
در يك لحظه از ناحيه گردن قلقلكم اومد... به زور چشمامو باز كردم.. اما فقط سايه بود و چيزي نميديدم! يك هاله سياه رنگ... همين!
در يك لحظه.. نفهميدم چي شد... تنها اسمي كه به زبونم اومد رو داد زدم... اصلا هم نفهميدم چرا اون:
- امير علييييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييييييي!
تا اسمشو گفتم نصف صورتم سوخت... قطره هاي خون رو ميديدم كه ميچكيدن روي لباسم... 
نفسم بالا نميومد و داشتم خفه ميشدم... چشامو بسته بودم و سعي داشتم نفس بكشم...
حس كردم رو هوام... برام مهم نبود... داشتم ميمردم و اينو كاملا حس ميكردم... صداي جيغ با صداي پاي اسب تو همديگه قاطي شده بود و من انگار پرواز ميكردم... توي هوا بودم و با سرعت ميرفتم... اما به كجا... نميدونستم... فقط سوزش صورتم بود.. كه با بادي كه بهش ميخورد بدتر شده بود!
داشتم خفه ميشدم... نفسم تو سينم حبس شده بود و بالا نميومد... 
ميلرزيدم... يك لرزش هيستريك... يعني من دارم ميميرم؟ ديگه نميتونم بابا رو ببينم؟ يعني اين ممكنه؟
من كلي آرزو داشتم... نبايد ميمردم...
به خودم اومدم... من هر طور شده نبايد ميذاشتم اون لعنتي كه از ترسم چشمامو باز نميكردم تا ببينمش منو با خودش ببره!
شروع كردم به دست و پا زدن! اما بازم يكي زد تو گوشم... اين دفعه همراه با اين حركت از يك بلندي پرت شدم روي زمين... اما نه... رو زمين نبود.. افتادم رو يك چيز نرم!
جرات اينكه چشمامو باز كنم نداشتم... دستمو گذاشتم رو قفسه سينم و يكم ماساژ دادم تا نفسم بالا بياد... اما نميشد...
ديگه آخرشه سونيا... داري ميميري... كاش ميتونستي اين دم آخري بابات رو ببيني تا حداقل آرزو به دل نموني!

سري تكون دادم و دنبالش راه افتادم... بارلي ميخواست با اون وضعش از يك درخت سيب بالا بره كه من با خنده جلوش گرفتم و خودم رفتم بالا... 
اما يك سيب بود كه ميخواستم بگيرمش... ولي تا دستم ميرفت سمتش سيبه حركت ميكرد و نميتونستم بگيرمش... حالا نميدونم باد ميخورد بهش يا نه... ولي من وزش هيچ بادي رو حس نميكردم...
همين حريص ترم كرد براي گرفتن اون سيب...
اما نميشد.. حركت ميكرد خود به خود... بادم نميومد من نفهميدم چه خبر بود! بارلي از اون پايين گفت:
- سونيا يك سيبه ها... زود باش ديگه!
چيزي نگفتم و دستمو دراز كردم تا سيبو بكنم كه احساس كردم كسي صدام زد...
دستم تو هوا موند... ترس بدي سراغم اومد.. چشمامو بستم... اين صدا برام آشنا نبود... تا حالا نشنيده بودم اين صدا رو... به بارلي نگاه كردم و با ترس گفتم:
- بارلي... تو... تو هم... شنيدي؟
ميون گفته هام هي نفسم بند ميومد و مجبور بودم نفس عميق بكشم!
بارلي با ترس نگاهم كرد و گفت:
- سونيا... بيا بريم.. من سيب نميخوام. زود باش!
هنوز حرفش كامل نشده بود كه دوباره يكي صدام كرد... اين بار از فاصله نزديك تر بود... بدون اينكه بدونم چي شد پريدم زمين كه پام خيلي محكم خورد به درخت و مثل توپ پرت شد روي زمين!
درد نداشت... دست بارلي رو گرفتم و دوييديم سمت خونه... نفسم بالا نميومد... نه از شدت دوييدن... از شدت ترسم! با سرعت ميدوييدم كه حس كردم كسي داره پشت سرم مياد... گريم گرفت..
بلند بلند گريه ميكردم... بارلي با اون وضعش بيچاره با سرعتي ميدوييد كه فكر كردم دنبال اونن تا من! 
جلوي درشون بوديم كه يك لحظه پام سر خورد و افتادم روي زمين... بارلي متوجه من نبود و رفت داخل... اما من سرم خورد به زمين و گرمي خون رو حس كردم...
ديگه داشتم اشهدمو ميخوندم... حس كردم سايه اي روم افتاد... ديگه اشكم نميومد فقط هق هق ميكردم... لبمو محكم گاز گرفتم... دستام ميلرزيد و نفسم بالا نميومد!
در يك لحظه از ناحيه گردن قلقلكم اومد... به زور چشمامو باز كردم.. اما فقط سايه بود و چيزي نميديدم! يك هاله سياه رنگ... همين!
در يك لحظه.. نفهميدم چي شد... تنها اسمي كه به زبونم اومد رو داد زدم... اصلا هم نفهميدم چرا اون:
- امير علييييييييييييييييييييييي ييييييييييييييييييييييي!
تا اسمشو گفتم نصف صورتم سوخت... قطره هاي خون رو ميديدم كه ميچكيدن روي لباسم... 
نفسم بالا نميومد و داشتم خفه ميشدم... چشامو بسته بودم و سعي داشتم نفس بكشم...
حس كردم رو هوام... برام مهم نبود... داشتم ميمردم و اينو كاملا حس ميكردم... صداي جيغ با صداي پاي اسب تو همديگه قاطي شده بود و من انگار پرواز ميكردم... توي هوا بودم و با سرعت ميرفتم... اما به كجا... نميدونستم... فقط سوزش صورتم بود.. كه با بادي كه بهش ميخورد بدتر شده بود!
داشتم خفه ميشدم... نفسم تو سينم حبس شده بود و بالا نميومد... 
ميلرزيدم... يك لرزش هيستريك... يعني من دارم ميميرم؟ ديگه نميتونم بابا رو ببينم؟ يعني اين ممكنه؟
من كلي آرزو داشتم... نبايد ميمردم...
به خودم اومدم... من هر طور شده نبايد ميذاشتم اون لعنتي كه از ترسم چشمامو باز نميكردم تا ببينمش منو با خودش ببره!
شروع كردم به دست و پا زدن! اما بازم يكي زد تو گوشم... اين دفعه همراه با اين حركت از يك بلندي پرت شدم روي زمين... اما نه... رو زمين نبود.. افتادم رو يك چيز نرم!
جرات اينكه چشمامو باز كنم نداشتم... دستمو گذاشتم رو قفسه سينم و يكم ماساژ دادم تا نفسم بالا بياد... اما نميشد...
ديگه آخرشه سونيا... داري ميميري... كاش ميتونستي اين دم آخري بابات رو ببيني تا حداقل آرزو به دل نموني!

اما انگار نه... نميمردم... صداي بلند امير علي اومد:
- لعنتي چشماتو باز كن... نفس بكش سونيا نفس بكش... سونيا جات امنه بلند شو بهت ميگم! 
اشتباه نميكردم... امير علي بود... پس اسير اجنه نشده بودم... خدا يا شكرت... اما...صداش بغض داشت.. حتما دلش برام سوخته! همزمان با گفته هاش شونه هامو گرفته بود و منو محكم تكون ميداد... نميتونستم عكس العملي نشون بدم... 
ميفهميدم چي ميگه اما نميتونستم نفس بكشم... چشمامو آروم باز كردم... با دستم به كوبيدم به قفسه سينم...ميخواستم بهش بفهمونم كه نفسم بالا نمياد... اما نميدونم چم شده بود... من از بچگي آسم داشتم اما هيچوقت اينقدر شديد نبود!
دستاي امير علي رو روي قفسه سينم حس كردم... محكم ميكوبيد به سينم تا نفسم بالا بياد اما نميشد... دستاشو برد پشتم و فشار داد اما انگار نه انگار.. صورتم كبود شده بود و من اينو از گرمي زيادي كه توي صورتم حس ميكردم فهميدم...
در يك لحظه گرمي چيزي رو روي لبم حس كردم... امير علي بود كه داشت بهم نفس مصنوعي ميداد... نفساش با شدت ميومد و ميرفت... بالاخره راه تنفسيم باز شد و شروع كردم به سرفه كردن...
خدايا چقدر نفس كشيدن خوبه... اشكام دوباره روون شدن... نفسام صدا دار شده بود.. خس خس ميكرد... چشمامو باز كردم.. امير علي رو تار ميديدم كه با صورتي خيس بهم نگاه ميكرد... انگار كه بهم شوك وارد كرده باشن... اين اشكا مال من بود؟ يعني اميرعلي اين اشكا رو به خاطر من ميريخت؟
امير علي كه ديد نفس ميكشم با آسودگي لبخندي زد و در يك حركت ناگهاني منو كشيد تو بغلش... شوكه شدم... چشمام گشاد شده بود و بي حركت تو بغلش مونده بودم... اونم موهامو نوازش ميكرد و ميگفت:
- تموم شد عزيزم... تموم شد. 
عزيزم؟ اين با منه؟ اومدم حرفي بزنم كه در اتاق به شدت باز شد و جعفر اومد داخل... بهش نگاه كردم... با چشماي به خون نشسته و اشكي به من نگاه ميكرد... خدايا من چقدر مهم بودم! 
اينم داشت واسه من گريه ميكرد؟ اما نه... با يك حركت ناگهاني اومد سمتم و يكي محكم خوابوند تو گوشم!
دستمو گذاشتم جاي سيلي كه زده بود و با بهت نگاش ميكردم... جعفر با هق هق گفت:
- كشتييييييييي... زنمو كشتي... بچمو كشتي لعنتي... خودم ميكشمت... زندت نميذارم سونيا! نميذارم بموني! ميكشـــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــمت!
متوجه حرفاش نميشدم... من كشتم؟ زن و بچشو من كشتم؟ اما بارلي كه اومد داخل... اين من بودم كه داشتم كتك ميخوردم... 
تا به خودم بيام و حرفي بزنم دست جعفر بالا رفت و خواست بياد روي صورتم كه امير علي دستشو تو هوا گرفت و هلش داد به عقب... اون دو تا با هم درگير شدن من مات و مبهوت به نقطه اي خيره شده بودم..
يعني چي؟ من بارلي و بچشو كشتم؟ بارلي مرده؟ اما چطوري؟ اصلا چرا؟
انگار كه بهم شوك وارد كرده باشن... بي توجه به اون دو تا كه داشتن همديگه رو ميكشتن رفتم بيرون... 
اما با چيزي كه ديدم... جيغ بلندي كشيدم و رفتم سمت بارلي..
خداي من... چرا بارلي؟ مگه چي كار كرده بود؟ اون اين همه مدت با جعفر زندگي كرد و چيزيش نشد اما حالا با وجود نحسه من! خداي من!
جسد بي جون بارلي افتاده بود روي زمين و دورتادورش پر از خون بود! 
جيغي كشيدم و رفتم سمتش... حركاتم دست خودم نبود... ميزدم به صورتش و از ميخواستم بلند شه... 
اما ديگه بارلي وجود نداشت.. خدايا آخه چرااااااااااااااااااااااا ؟
حس كردم دستم كشيده شد... امير علي بود.. نگاهي بهش كردم... گوشه لبش پاره شده بود و پيشونيش خراش كوچيكي برداشته بود... 
حس كردم يكي قلبمو چنگ زد... حالمو نميفهميدم...

امير علي منو برد بيرون از خونه... از خونه خارج شديم اما من همچنان مات به امير علي نگاه ميكردم... قدرت هيچ كاري رو نداشتم... دنبالش كشيده ميشدم... اين همه شوك براي تنها چند دقيقه واسه من خيلي نفسگير بود...
چند دقيقه اي راه رفتيم تا رسيديم به يك قسمت از اون روستا كه نديده بودمش...
يك سمند دودي اونجا پارك شده بود... اين ماشين كي بود؟
امير علي منو هل داد سمت ماشين و خودش رفت نشست سمت راننده...
پس ماشين اون بود؟ مگه اون ماشين داشت؟
با بهت به در ماشين نگاه ميكردم اما سوار نميشدم...يعني دستم جلو نميرفت تا درو باز كنم... امير علي چند دقيقه اي بهم نگاه كرد و وقتي ديد سوار نميشدم پياده شد و اومد سمتم... 
منتظر يك سيلي بودم ازش... اما اون آروم در ماشينو باز كرد و گفت:
- سوار شو خانوم كوچولو... بايد از اينجا بريم! سوارشو.
اما من همچنان هنگ بودم و بهش نگاه ميكردم... اين چرا اينقدر مهربون شده بود؟ نكنه اينم جن باشه اما از نوع مومنش؟
با حركتي آروم منو نشوند روي صندلي و درو بست و خودش سوار شد و ماشين روشن كرد و حركت كرد... 
به كجا.. نميدونم! فقط با سرعت ميرفت و منم نشسته بودم رو صندلي... چقدر همه چيز زود اتفاق افتاد.. چرا؟ رفتن با اون باغ... كتك خوردن من... آغوش امير علي.. سيلي جعفر... مردن بارلي... الانم من! تو ماشين امير علي.. داشتيم ميرفتيم... اما كجا؟
بالاخره به سختي جون كندن به حرف اومدم:
- داري منو كجا ميبري؟
نگاهي بهم كرد و گفت:
- داريم ميريم خونه من!
انگار بهم شوك وارد كرده باشن! چيييييييييييي؟ من دارم ميرم خونه اين پسره؟ مگه خونه جعفر اينا چه ايرادي داشت؟
- چييييييييييي؟چرا منو ميبري اونجا؟ كه چي بشه؟ من اصلا تو رو نميشناسم! اصلا تو كي هستي! منو ببر خونه جعفر اينا... زود باششششششششششششششششش!
من موندم اين چي شد يك دفعه اي اينقدر آروم شد و عصباني نميشد از حرفام! با آرامش گفت:
- تو نميتوني بري خونه جعفر اينا... وگرنه جعفر تو رو ميكشه... اون تو رو مقصر ميدونه... فكر ميكنه تقصير تو بوده كه بارلي مرده!
- چرا تقصير من؟ مگه من چي كار كردم؟ هان؟ تقصير من چيه؟ به خدا من كاري نكردم... 
- خودتو ناراحت نكن كوچولو! ميتوني بهم بگي چي شد؟
اين چه زود صميمي ميشد... ولي من ناراحت نشدم... تازه ذوق هم ميكردم باهام اينطوري حرف ميزد!
- من از خواب بيدار شدم... خواستم بيام پيش تو تا بپرسم چي شد؟كه بارلي اومد جلوم و گفت من باردارم... بعدم پيشنهاد داد كه بريم باغ تا اون سيب بچينه... منم قبول كردم و راه افتاديم... اون ميخواست از يك درخت بالا بره كه من نذاشتم... يدونه سيب بود كه ميخواستم بچينمش اما حركت ميكرد و نميشد... بعدم حس كردم يكي داره صدام ميكنه... خيلي ترسيدم... خيلي زياد... تا حدي كه نفسام بالا نميومد... از بارلي پرسيدم كه اونم شنيد يا نه.. كه تاييد كرد و گفت بريم! منم قبول كردم و پريدم پايين و اومديم سمت خونه... بارلي سريع اومد تو خونه اما من پام سر خورد و افتادم... بعدشم كه ديگه خودت ميدوني!

نگاهش طوفاني شده بود... اينقدر كه تند تند و خلاصه براش تعريف كرده بودم كه نفسم بالا نميومد... يك نفس عميق كشيدم و بهش خيره شدم... همونطور كه به روبه رو نگاه ميكرد شروع كرد:
- فكر ميكنم جعفر جريان بابابزرگ باباتو برات تعريف كرده باشه كه زده يك بچه جنو كشته... نه؟
- آره واسم تعريف كرد... اما اصلا اين جريان چه ربطي داشت به مردن بارلي؟
نفس عميقي كشيد و گفت:
- بذار برات همه چيزو بگم تا هيچ نقطه ابهامي برات نمونه... يادته اونروز كه رفتي تو حياط چي شد؟
از ياد آوري اون روز مو به تنم سيخ شد... گفتم:
- يادم هست اما تو يادم ننداز.
خنديد و گفت:
- تو اون قسمت از حياط جعفراينا... نه بذار اينطوري بهت بگم... خونه بابابزرگ باباي تو همون خونه جعفرايناس... سر يك جرياناتي كه منم نميدونم اون خونه رو به جعفر داده بود.. اون بچه جنم اونجا مرده... بعدم همونطور كه خودت ميدوني، مادر اون جن خاندان شما رو نفرين كرده بود و گفته بود اگه هر كدوم از شما بياين اونجا ميكشتتون! همينطور زناي باردار و زنايي كه تازه زايمان كردنو... بارلي هم به همين دليل نميتونست بره اونجا! وقتي هم كه تو رفتي ميخواستن بكشنت كه من ديدمت! اما تو باردار نبودي و فقط چون از خاندان كيامهر بودي ميخواستن اون كارو كنن!
از حرفاش مو به تنم سيخ شد ... فشارم افتاد... اما ميخواستم بازم بدونم... گفتم:
- امروز چي؟ چرا اون اتفاق افتاد؟
كلافه دستي به صورتش كشيد و گفت:
- اون دعاتو چرا از گردنت در آوردي؟
تازه يادم افتاد كه وقتي اميرعلي ميخواست كارشو شروع كنه دعارو درآورده بودم و يادم رفته بود بندازم! بهش گفتم كه گفت:
- امروز اون جنا فهميدن كه بارلي حاملس... ميخواستن اونو بكشن كه موفق هم شدن!
- اما... اما يكي منو صدا ميزد... پس چرا بارلي؟
لبخندي زد و گفت:
- اينقدر حرف زدي كه يادم رفت بهت بگم... سونيا بهت تبريك ميگم!
- چرا؟
- تو آزاد شدي!
تو جام ثابت شدم... انگار كه بهم شوك وارد كرده باشن نميتونستم تكون بخورم! همونطور خيره به اميرعلي مونده بودم... اميرعلي با ديدن وضعيتم دستشو جلوم تكون داد كه به خودم اومدم... كم كم اشكام روون شدن... با هق هق و بريده بريده گفتم:
- چطور.. چطور ممكنه؟ ي.. يعني من؟ يعني... ميخواي بگي كه... اميرعلي جون من راست ميگي؟
- آره دختر خوب... دروغم چيه؟ جنا هم براي همين تو رو زدن و صدات كردن... ميخواستن دوباره تسخيرت كنن كه با وجود بارلي نشد... كه ديدن نميتونن خواستن بكشنت كه... ديگه بقيشم ميدوني!
خدايا... بهترين خبر عمرمو شنيدم... بهترييييييييييييييينشو! خندم گرفته بود.... خدايا ماااااااااااااااااااااااا اااااچچچچچچچچچچچ... من الان آزاد بودم... خواستم از خوشي زياد بپرم بغل امير علي كه پام تير خيلي بدي كشيد... كه باعث شد جيغ بنفش بكشم و خم شم روي پام و امير علي ماشينو با سرعت پارك كنه و برگرده سمتم... 
پاچه شلوارمو كشيدم بالا و با ديدن پاي ورم كرده و كبودم با وحشت به امير علي كه با تعجب نگام ميكرد نگاه كردم... اميرعلي با ديدن پام اخمي كرد و گفت:
- در رفته...
تازه دردم شروع شده بود... آخ خدا! گفتم:
- اونو كه خودم فهميدم... الان بايد چي كار كنم؟
كلافه دستي به موهاش كشيد و گفت:
- ميخواي الان جاش بندازم؟شنيده بودم كه جا انداختن پا خيلي درد داره... وحشت كردم و اشكام سرازير شدن... گفتم:
- نههههههه.. درد داره.. نميخوام!
دوباره مهربون شد:
- آخه عزيزم... قول ميدم بهت كه درد نگيره... باشه؟ قول!
خدا جــــــــــــــــــــــــ ـــــــــون! من چرا نميتونم در مقابلش كوتاه بيام؟ من چم شده؟بهش اعتماد داشتم... اما چرا؟ فقط به آرومي پلك زدم و اون از ماشين پياده شد و در سمت منو باز كرد و پايين پام روي زمين نشست! 
اول كمي ماساژ داد كه دوباره ترسيدم و بدنمو سفت گرفتم... نميتونستم... اميرعلي گفت:
- خانومي بدنتو شل كن ديگه... قول دادم بهت! 
فقط سرمو به نشونه منفي تكون دادم... نفسشو فوت كرد بيرون و به چشمام خيره شد... بعد از چند دقيقه همونطور كه پامو ماساژ ميداد يكدفعه اومد بالا و لباشو گذاشت رو لبام... بدنم ناخودآگاه شل شد... نفسم حبس شد... گرم شده بودم كه با دردي كه تو پام پيچيد خواستم جيغ بكشم.. اما با بودن لباي اميرعلي روي لبام... جيغم خفه شد!
امير علي لباشو از رو لبام برداشت و بي هيچ حرفي رفت سمت صندق عقب ماشينو بعد از چند دقيقه با يك دستمال تميز برگشت و بست دور پام... بعدم اومد نشست تو ماشين و راه افتاد! 
منم كه كلا هنگ بودم... جاي لباش روي لبم ميسوخت... نميدونم چرا قلبم اينقدر تند تند ميزد! 
خدايا من چرا مقاومت نكردم؟ چرا چيزي بهش نگفتم؟ يعني الان بايد سرش داد بكشم؟ اما نه... نميتونم... من دوست داشتم به كارش ادامه بده... خدايا... من چم شده؟ چرا اينطوري شدم؟ يعني اون منو بوسيد؟ اما چرا؟ 
خب معلومه ديگه... واسه اينكه پامو جا بندازه! اما من چرا دنبال يك دليل ديگه براش بودم؟ 
يعني معني ديگه داشت جز اين كه من... اما نه... نبايد اينطوري بشه! من اجازه نميدم! 
توي افكارم غرق بودم كه صداي اميرعلي بلند شد:
- متاسفم... اما بايد اونكارو ميكردم.. منو ببخش!
اما من چيزي نگفتم... يعني نميتونستم چيزي بگم... زبونم قفل شده بود! اميرعلي بعد از مدتي گفت:
- سونيا ميخواي بخواب... رسيديم تبريز بيدارت ميكنم!
پس خونش تبريز بود... چيزي نگفتم و به حرفش گوش دادم... صندلي رو خوابوندم و بعد از مدتي با آرامش به خواب رفتم... كه اين آرامش فقط و فقط به خاطر وجود اميرعلي بود!

فصل سيزدهم
با احساس اينكه از جايي پرت شدم زمين چشمامو باز كردم... يعني به طور واضح تر بگم از جام پريدم... 
نگاهي به اطرافم كردم كه ديدم توي يك جاي سربسته ايم و كنار من يك پورشه پارك شده! 
خداي من اومدم بهشت؟ من كنار يك پورشه نشستم؟ اي جونم خدا كه مفتي مفتي واسه آدم از اين ماشينا ميفرستي!
بعد انگار تازه يادم افتاد كه كجام و تو چه موقعيتيم! سرمو چرخوندم و اطرافمو نگاهي كردم و با ديدن امير علي كه از شدت خنده رو ويبره بود به خودم اومدم و گفتم:
- جناب كجاييم؟ چي خنده داره؟
- اينجا خونه منه! اينكه شما بلند بلند فكر ميكني!
تو جام سيخ نشستم... اينجا خونه اينه؟ يعني اين پورشه ناناسه هم مال اينه؟
نهههههههههه... من بلند بلند فكر كردم؟ يعني فهميد پورشه نديده ام؟ اي خاك بر سرت سونيا كه نميتوني نديد بديد بازي در نياري!
سعي كردم بي تفاوت باشم و رو بهش گفتم:
- باشه... يعني خودت اينجا تنها زندگي ميكني؟
- نه تنهاي تنها كه نيستم.. با سگ كوچولوم زندگي ميكنم! بادي!
- كه اينطور! اي جونممممممممممم من عاشق سگام!
امير علي خنده اي كرد و پياده شد... بعد در ماشينو باز كرد و من پياده شدم... پس اينجا پاركينگ بود! منتظر شدم درارو قفل كنه بياد بريم... 
كه از صندق عقب كوله ي منو برداشت و داد دستم! با ديدن كولم ياد دوربينم افتادم! اي بابا يادم رفت فيلممو ببينم!
اميرعلي جلوتر از من راه افتاد و گفت:
- بيا بريم داخل... حتما خسته شدي... در ضمن به ديدن اون فيلم يك لحظه ام فكر نكن كه نميتونم بدم ببيني!
جونــــــــــــــــــــــ ــــــــــم؟ يعني اين فهميد من به چي فكر ميكنم؟ با تعجب گفتم:
- شما ميتوني فكر آدما رو بخوني؟ من هيچ حرفي درباره دوربين نزدم!
- فكر آدما رو كه نه.. تو از حالت صورتت معلوم بود به چي فكر ميكني!
اين حرفا رو با خنده زد... 
از پاركينگ خارج شديم و من با ديدن حياط روبه روم نزديك بود كپ كنم... نه بابا... اين اميرعلي فكر كنم بچه پولداره!يك حياط خيلي بزرگ روبه روم بود... دورتادور حياط شمشاد بود و وسط حياط هم يك حوض گرد كه توش پر ماهي گلي بود! 
سمت چپ حياط يك باغچه خيلي بزرگ بود كه توش پر بود از گل...
اينورم همينطور! همونطور با تعجب داشتم به حياط نگاه ميكردم كه اميرعلي گفت:
- بهم نمياد همچين خونه اي داشته باشم نه؟
- خداييش نه! خداييِ خدايي ها! تنهايي اينجا رو خريدي؟
- خودم نخريدم... پدرمادرم كه فوت شدن اينجا به من رسيد!
آخي... الهي بميرم من... پدر مادرش فوت شدن! گفتم:
- متاسفم... نميخواستم ناراحتت كنم.. اميدوارم روحشون شاد باشه!
- مرسي... اما ناراحت نشدم. اين قضيه مال خيلي وقت پيشه... مال وقتي كه 15 سالم بود!
لبمو گاز گرفتم و ديگه چيزي نگفتم.. 
راه افتاد سمت خونه... يك خونه دوبلكس خوشكل بود... از در كه وارد ميشدي يك راهرو كوچيك كه كفش پاركت قهوه اي تيره بود و روش يك قاليچه تركمن پهن شده بود و يك جاكفشي كنارش و روي ديوار ها هم چند تا تابلو بود ميديدي... بعد از راهرو كه رد ميشدي سمت راستت دو تا پله كوچيك به پايين ميخورد كه ميرفت سمت سالن نشيمن! رو به رو ي راهرو هم پله هاي مارپيچ بودن كه ميرفت طبقه بالا!
اميرعلي منو برد سمت سالن نشيمن! چه سالنييييييييييي! كف پاركت با فرش هاي دستباف ريز نقش قرمز... يك دست مبل ال سفيد رو به روي تي وي گذاشته بودن و روبه روش هم يك ميز مستطيلي كه ميز عسلي بود... البته خيلي بزرگ بود و من كه رفتم نزديكتر متوجه شدم 4 تا ميز عسلي ديگه هم زيرش بود! 
چهار تا صندلي مكعب مستطيلي قرمز هم اطراف سالن بود... درست ضلع شمالي خونه آشپزخونه بود... سالن نيشيمن با دو تا پله از سالن پذيرايي جدا ميشد!
من كه از ديدن اين خونه كپ كرده بودم... نه اينكه خونه نديده باشم خونه خودمون از اينجا خوشكل تر و بزرگ تر بود.. اينكه اين خونه مال يك پسر مجرد باشه خيلي واسم تعجب داشت!
اميرعلي خودشو روي اولين مبل انداخت و گفت:
- آخيشششششششششش.. هيج جا خونه خود آدم نميشه! سونيا ميري قهوه درست كني؟
- جونممممممممممم؟ چي كار كنم؟ مگه من نوكرتم؟ مثلا اينجا مهمونم پاشو خودت درست كن! به من چه!
تسخير زندگي(5)
تسخير زندگي(5)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محمدعلي موضوع: نظرات (0)

رأي به "ادغام" بانك محل شده تات و تقسيم سود 113 ريالي

رأي به "ادغام" بانك محل شده تات و تقسيم سود 113 ريالي

به گزارش خبرنگار اقتصادي فارس، در حالي موضوع انحلال و بحث ادغام بانك تات با دو مؤسسه صالحين و آتي از ماه‌هاي گذشته موجب نگراني‌هايي براي حدود 11 هزار سهامدار شده كه با اتمام سال مالي منتهي به 29 اسفند 90 و همچنين مصوبه شوراي پول و اعتبار و تأكيد بانك مركزي مبني بر ادغام بانك تات با دو مؤسسه ديگر، صبح امروز دو مجمع سالانه و فوق‌العاده‌اي برگزار شد.

بر اساس اين گزارش در اين مجمع كه 63 و 67 درصد از سهامداران در مجامع سالانه و فوق‌العاده حضور داشتند، بعد از قرائت گزارش عملكرد هيئت مديره براي سال مالي 90 و همچنين گزارش حسابرس و بازرس قانوني، صورت‌هاي مالي بانك منحل شده تات بعد از بحث‌هاي فراوان به تصويب رسيد و بعد ازبروز حاشيه‌هايي به رغم پيشنهاد اوليه تقسيم 10 درصد از سود محقق شده 376 ريالي هر سهم، در نهايت با رأي‌گيري و اعلام موافقت 70.29 درصد از حاضرين در نهايت مقرر شد 30 درصد يعني 113 ريال به ازاي هر سهم توزيع شود.

همچنين با رأي سهامداران عمده و خرد يك درصد از سود به دست آمده هم به عنوان پاداش هيئت مديره و حق حضور 700 هزار توماني براي اعضاي غير موظف هيئت مديره تعيين شد.

بر اساس اين گزارش بعد از اتمام دستور جلسه مجمع سالانه، مجمع فوق‌العاده‌اي هم براي اصلاح اساسنامه بانك در خصوص ادغام با دو مؤسسه صالحين و آتي و همچنين انتخاب نمايندگان ذيصلاح و تعيين حدود اختيارات براي اجراي تشريفات ادغام در ساير موارد برگزار شد كه اين مجمع هم با حاشيه‌هاي متعددي همراه بود و در نهايت با رأي 82 درصد از حاضرين مقرر شد مقدمات ادغام بانك تات با دو مؤسسه ياد شده فراهم شود.

اين در حالي است كه در برابر اين مصوبات نماينده سازمان بورس در چند نوبت مكرر به سهامداران و هيئت رئيسه مجمع تأكيد كرد در حال حاضر امكان تقسيم سود سالانه وجود ندارد و بهتر است اين موضوع بعد از نهايي شدن افزايش سرمايه و با برگزاري مجمع عادي به طور فوق ‌العاده ديگري تصميم‌گيري شود.

همچنين نماينده سازمان بورس نظر رسمي اين نهاد ناظر را در رابطه با ادغام بانك تات اعلام و تأكيد كرد: به دليل عدم وجود مدارك و مستندات لازم براي جلوگيري از تضييع حقوق سهامداران امكان ادغام بانك تات با دو مؤسسه ديگر وجود ندارد .در غير اين صورت با هماهنگي اداره ثبت شركت‌ها، زمينه ثبت اين مصوبات و ادغام فراهم نخواهد شد چرا كه سازمان بورس بر مواضع خود تأكيد دارد.

بر اساس اين گزارش مشروح اين دو مجمع كه حدود4 ساعت به طول انجاميد و با حاشيه هايي هم همراه بود  متعاقبا منتشر مي‌شود.



رأي به "ادغام" بانك محل شده تات و تقسيم سود 113 ريالي
رأي به "ادغام" بانك محل شده تات و تقسيم سود 113 ريالي

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محمدعلي موضوع: نظرات (0)

رمان قرعه به نام سه نفر(قسمت آخر)

رمان قرعه به نام سه نفر(قسمت آخر)

فصل بيست و پنجم


با فرياد و شيوني كه از انتهاي راهرو شنيدم سرمو از ديواره سرد و بي روحه بيمارستان كشيدم كنار .. همه اومده بودن..
تانيا با گريه و نگاهي سرگردون زل زد تو چشمام و گفت: چي شده؟..تو رو خدا بگو كه خواهرم زنده ست..تارااااااا..
با جيغي كه كشيد يكي از پرستارا به طرفش اومد و اخطار داد كه سكوته بيمارستان رو رعايت كنيم..ولي توي اون موقعيت كي به فكره سكوت و اين حرفا بود..
خودم ماتم گرفته بودم..بايد چكار مي كردم؟..انقدر اشك تو چشمام جوشيده بود كه شده بود كاسه ي خون..

اينبارترلان زار زد و به طرف در اتاق عمل رفت و برگشت..انگار كنترلي روي رفتارش نداشت..
با صداي خفه و پر از بغضي رو به من گفت: چرا چيزي نميگي و راحتمون نمي كني؟..راشاااااا..تارا چش شده؟..بگو كه زنده ست..بگو و خلاصمون كن..تو رو خدا بگوووو..

چي بايد مي گفتم؟..خودمم منتظر بودم دكتر بياد بيرون و اين خبره خوب رو بهمون بده..مي دونم زنده مي مونه..تاراي من زنده ست..من مطمئنم..
رادوين سعي داشت تانيا رو اروم كنه ولي هيچ كدوم يكجا بند نبودن..فقط من عينه چوبه خشك سر جام وايساده بودم..
رايان كنار ترلان كه به ديوار تكيه داده بود و گريه مي كرد ايستاده بود و زمزمه وار سعي داشت ارومش كنه..

به ساعتم نگه كردم..ساعت ها..دقيقه ها وثانيه ها در گذر بودن ولي چرا انقدر دير حركت مي كنن؟..مگه اينا نمي دونن كه دله من بي قراره؟..مگه اين عقربه هاي لعنتي خبر از دله لامصبه من ندارن؟..
ولي بالاخره تموم شد..در اتاق عمل باز شد و دكتر اهسته بيرون اومد..

نمي دونم چطوري ولي انقدر با شتاب خودمو از ديوار كندم و پرت شدم جلوش كه بنده خدا قدم بعدي رو بر نداشت و سر جاش ايستاد..
اشفته حال هر كدوم از ما سوالي ازش مي پرسيديم..ولي صداي من بلندتر بود..خودم اينطور حس مي كردم..
- دكتر تاراي من چطوره؟..بگيد كه زنده ست..

دكتر نگاهي به تك تكمون انداخت و نگاش روي من ثابت موند..
حاله زارمون رو كه ديد گفت: همه تون از بستگانش هستيد؟..
كم مونده بود يكي بزنم تو سره خودم 2 تا تو سره اون كه اخه لامُروَت الان چه وقته اين حرفاست؟..بگو حالش خوبه و راحتمون كن..

همگي سر تكون داديم و من گفتم: بگيد چي شده؟..خواهش مي كنم ..
اروم گفت:ارامشتو حفظ كن پسرم..
مكث كرد و ادامه داد: ضربه ي شديدي به سره بيمار وارد شده..دست و پاي راستش از 2 ناحيه شكسته..خداروشكر به دنده هاش اسيبي نرسيده ولي..

بازم سكوت كرد..جونمون رو به لبمون رسوند تا باز به حرف اومد و گفت:ما همه ي تلاشمون رو كرديم..منتهي بيمارتون علائمه حياتي نرمالي نداره و متاسفانه بايد بگم كه درحاله حاضر در كما به سر مي بره..

مات نگاش كردم..مغزم قفل كرده بود..اصلا نمي فهميدم چي داره ميگه..صداي گريه ي تانيا و ترلان رو كه شنيدم لبامو مثله ماهي كه تشنه لب به دنباله اب ِ چند بار باز وبسته كردم..
نگاهه مات و سرگردونم و دوختم به دكتر و زمزمه كردم:ك..كم..كما؟..يعني چي؟..كما يعني چي؟..چرا كما؟..نه..كما؟..ك..
فهميد حالم خوب نيست..دستاشو كمي اورد بالا و گفت: اروم باش پسرم..اروم باش..تو كه وضعِت از اين خانما بدتره..
داد زدم: بگو كما چيه؟..يعني چي كه رفته تو كما؟..بگو دكتر..بگو اين كماي لعنتي چيه؟..حالش خوب ميشه؟..

پرستاري كه كنارش ايستاده بود خواست اعتراض كنه ولي دكتر دستشو بلند كرد و رو به من گفت: پسرم من برات توضيح ميدم..اينجا كه نميشه..بيا اتاقم..

راه افتاد..ناخداگاه دنبالش رفتم..نگام خشك شده به اون بود و قدمام هماهنگ با قدم هاي دكتر برداشته مي شد..
بايد مي فهميدم حالش چطوره..زنده ست..اره راشا..مطمئن باش تارا زنده ست..
*******************
دكتر سعي كرد اروم وشمرده برام توضيح بده كه وضعيته تارا در چه حده..
دخترا هم مي خواستن بيان تو ولي نذاشتم..با گريه و زاري كه راه انداخته بودن تمركز نداشتم بفهمم دكتر چي ميگه..گفتم بيرون باشن بعد خودم بهشون ميگم حالش چطوره..

-- كما يك حالت ِعدم هوشياري عميق و طولاني ِ كه در اثر اختلال عملكرد هر دو نيمكره ي مغز يا مراكز و سيستم هاي مسئول هوشياري ايجاد ميشه..به غير از كماي كامل.. حالات خفيف تر كاهش سطح هوشياري مثل حالت نيمه كما و خواب آلودگي ِ شديد هم ممكنه اتفاق بيافته..و فعلا بيماره شما طبقه تشخيصه من در كماي كامل به سر مي بره..و اين شانس ازش گرفته شده ..متاسفم پسرم..فقط مي تونم بگم كه براش دعا كنيد..من و همكارانم هر كاري كه از دستمون بر بياد دريغ نمي كنيم..ولي علم پزشكي هم در اين زمينه نمي تونه كاري بكنه..در درجه ي اول خدا و بعد هم ما وسيله ميشيم و براي نجات جونش هر كاري انجام ميديم..مطمئن باش پسرم..

ميانه حرفش پريدم و بيتوجه به اينكه داره چي ميگه تند گفتم: فقط بهم بگين كه زنده مي مونه يا نه؟..شانسش چقدره؟..همين و مي خوام بدونم..

نفسشو اروم داد بيرون..سرشو كمي تكون داد و به انگشتاش كه روي ميز در هم گره كرده بود نگاه كرد..چرا هيچي نميگه؟..د بگو لعنتي..مگه نمي بيني دارم عذاب مي كشم؟..

-- بعضي از كماها قابل برگشت هستن ..مثل كماهاي ناشي از اختلالات متابوليك و بعضي از كماهاي ناشي از ضربه هاي مغزي كه ميزان آسيب كمتري به بافت مغزي رسونده باشه..ما هم اميدواريم بيمارتون در همين حد بمونه و يا بهبودي حاصل بشه..وگرنه..
-وگرنه چي دكتر؟..
-- اگر احتمال ِ اين رو پيدا كنه كه خون رساني به مغز متوقف بشه.. مغز تمام كاركرد ِ خود رو از دست بده و دچار تخريب غير قابل برگشت بشه. و همينطور ما بتدريج در طي چند روز آينده تغييره چشمگيري در علائم حياتيش مشاهده نكنيم اونوقت..بيمارتون به مرگ مغزي دچار ميشه..در اون صورت فقط مي تونيم اكسيژنش رو با دستگاه تامين كنيم..ديگه كاري ازمون ساخته نيست..فقط دعا كنيد به اون مرحله نرسه..

حس مي كردم اتاق با همه ي دم ودستگاش داره دور سرم مي چرخه..
خدايا اينا ديگه چيه كه دارم مي شنوم؟..نه اين امكان نداره..تاراي من زنده ست و زنده هم مي مونه..اون مي تونه..مي مونه..تاراي من زنده مي مونه..
حس كردم چشمام داره سياهي ميره..ولي خودمو كنترل كردم و نفهميدم چطوري اومدم بيرون..

همه دوره م كردن كه بفهمن دكترچي گفته..و من فقط يه كلمه از دهنم اومد بيرون « كما » بعد هم ديگه نفهميدم چي شد..تنم يخ بست وبي حس شدم..


تانيا و ترلان توي محوطه ي بيمارستان نشسته بودند..10 روز گذشته بود ولي تارا همچنان در همان وضعيت به سر مي برد..
تانيا نفسش را همراه با آه بيرون داد و با بغض گفت: مي ترسم ترلان..
--از چي؟..
- شماها يه جورايي دسته من امانتين ..مي ترسم..مي ترسم تارا خدايي نكرده چيزيش بشه و ..
--هيسسسسسس تانيا خواهش مي كنم تمومش كن..
همراه با گريه ادامه داد: خدا اون روز و نياره..تارا هيچيش نميشه..

همانطور كه جملاتش را زير لب زمزمه مي كرد رو به اسمان كرد و گفت: خدا نميذاره كه چيزيش بشه..بابا و مامان از اونجا هواشو دارن..

تانيا هم به اسمان نگاه كرد..قطره اشكي از چشمانش چكيد..و همزمان قطره اي باران به روي گونه ش نشست..چشمانش را بست..قطرات باران نرم و ارام بر روي صورتشان مي نشست..
دلشان گرفته بود و اسمان باراني..گويي او هم دلگيربود..
از چه چيز؟..شايد ازاينكه امشب شب ِهشتم ماه محرم بود..از شب پنجم تا به الان باران نم نم شروع به باريدن كرده بود..
شب ها اسمان مي غريد وبا بارشش دله درد ديده ي انان را نا ارام مي كرد..
********************
" راشا"

دستشو تو دستم گرفتم..2 تا پرستار داشتن دستگاهها رو چك مي كردن..نگام به صورته رنگ پرده ي تارا بود ولي صداشون رو مي شنيدم..

--من ديگه كاري ندارم..
--كجا ميري؟..
--نمازخونه..امشب شبه تاسوعاست..
--اره مي دونم..منم تا نيم ساعت ديگه ميام..به چند تا از بيمارا بايد سر بزنم..يكي دوتا هم تزريق دارم..
--پس صبر مي كنم با هم بريم..
--باشه..اي كاش امشب خونه بودم..بابام هيئت داره..
--پس نذري پزون داشتين؟..
--اره..ولي حيف كه نيستم..

بعد هم از اتاق رفتن بيرون..به ساعتم نگاه كردم..9/5 شب بود..توي اين مدت نه غذاي درست و حسابي خورده بودم نه استراحت كرده بودم..حالم زار بود و رنگم پريده..
نگام فقط تارا رو مي ديد و كلامم اسمه اون بود..وقتايي هم كه بهم اجازه ي ورود نمي دادن مي رفتم نمازخونه ..انقدر دعا و گريه مي كردم كه همونجا بي حال مي افتادم..

دلمو صاف كرده بودم..با خودم..با خدا..توي اين شب ها ذكرم امام حسين بود و درخواستم شفاي تارا.. ادم مذهبي نبودم..يادم نمياد اخرين بار كي نماز خوندم..ولي ادم بودم..ازهمه مهمتر مسلمون بودم و هميشه اينو قبول داشتم..

خدايا چرا وقتي به دره بسته مي خوريم..چرا وقتي محتاجت ميشيم يادمون ميافته اون بالا خدايي هم هست كه چشمش به دله بنده هاشه؟..
چرا تو رو يادمون ميره كه حالا اينطوري و توي اين شرايط بخواي ازمايشمون كني؟..بفهمي كه هنوز بنده ت هستيم؟..فراموشت نكرديم؟..
فراموشت نكردم خدا..از يادم نرفتي..ولي بهم تلنگر زدي..بدجور هم تلنگر زدي..
اين رسمش بود؟..خدايا اين راهش بود؟..قربونت برم مي زدي ولي نه از ريشه..اين جسمه شكسته و روحه عذاب كشيده ديگه به چه دردت مي خوره؟..جسمم خورد شده..ديگه روح برام نمونده..اگه هم باشه نابود شده..



« آهنگ (بهش بگو) از حامد محضر نيا »

يكي از ما دوتا بايد بمونه
تو ميري وسفر باشه به كامت
دعاي من هميشه پشته راته
تو كه اين «قرعه» افتاده به نامت


نمي دونم چه فرقي بين ما بود
ولي صبر ِ دلم اندازه داره
تو ميري و دله من عاشقونه
تمومه لحظه ها رو مي شماره


بهش بگو دلم مي خواد منم مسافرش باشم
تمومه دلخوشيم اينه يه روزي زائرش باشم
بهش بگو يكي اينجاست كه از اين زندگي سيره
اگه راهش ندي اخر از اين دلتنگي مي ميره


كناره گنبدش ياده منم باش
بهش بگو يكي خيلي غريبه
دلش تنگه براي ديدنه تو
همه ش بيتابه بوي عطره سيب ِ

همون ديوونه اي كه عاشقت بود
بهش بگو ديگه طاقت نداره
با اينكه عمرش و پاي تو سر كرد
داره از دوري ِ تو كم مياره



رفتم كنار پنجره..هيئت امام حسين سر تا سر خيابون ايستاده بودن و سينه مي زدن..از همون بالا مي ديدم كه نصفه بيشترشون زنجيرزنن و زير اون بارون به شونه وسينه ي خودشون مي زدن و عزاداري مي كردن..
قطره اشكي از گوشه ي چشمم چكيد..تلاشي براي پاك كردنش نكردم..برگشتم كه..
******************
رو به پرستار و دكتر داد زدم: اون تو كما نيست..اگه هست پس چرا چشماش بازه؟..داره منو مي بينه..
دكتر سعي داشت ارومم كنه..ولي من اتيش گرفته بودم..اين مدت انقدر اعصابم ضعيف شده بود كه تقي به توقي مي خورد كنترلمو از دست مي دادم..

دكتر اروم گفت:به اين مرحله ميگن زندگي نباتي پسرم..اون هنوز تو كماست..
فرياد زدم: زندگي نباتي ديگه چه كوفتيه؟..مگه اومدي بقالي دكتر؟..من از اين اصطلاحاته كوفتيه شماها هيچي سر در نميارم..فقط بهم بگين اون خوب شده..همين و بس..
--مشكل اينجاست كه اون هنوز خوب نشده..فقط از وضعيتي كه داشته ميشه گفت شايد بهتر شده..
-خب همين ديگه..خوب شده..

لبخند كمرنگي زد و سرشو تكون داد..
--اروم باش پسرم..خوب گوش كن ببين چي ميگم بعد هرچي خواستي بگو من مي شنوم..
ببين اين وضعيت تقريبا هميشه در پي كما رخ ميده.. با اينكه شخص بيدار بنظر مي رسه و داراي يه سري حركات غير ارادي اعضاي بدن هست هيچ عملكرد ذهني و شناختي نداره..به نظر هوشياره بدون اينكه بتونه با محيط اطرافش ارتباط برقرار كنه..اين مي تونه هم خوب باشه و هم بد..بستگي داره..اينكه بيمار رو به بهبوديه يا اينكه ..
درهر صورت ما اميدومون رو از دست نميديم..چون علائمه حياتيش تغييره چشمگيري داشته..اين يعني اينكه مي تونيم اميدوار باشيم كه بيمارتون دچار مرگ مغزي نميشه..باز هم ميگم توكلت به خدا باشه..ما هم هركاري كه بتونيم انجام ميديم..

از اتاق رفت بيرون..ترلان و تانيا بالا سرش ايستادن..
پرستار: لطفا اطرافه بيمار رو خلوت كنيد..
سرمو تكون دادم..دوست داشتم باهاش تنها باشم..ولي نمي شد..
******************
امشب شب عاشورا بود..از صبح هوا گرفته بود و از ساعت 7 امشب شروع به باريدن كرده بود..شدتش حتي از ديشب هم بيشتر بود..
ديگه طاقت نياوردم..امشب بايد مي رفتم..
ساعت 10 بود ..صداشون رو خيلي اهسته مي شنيدم..رفتم تو محوطه..ديدم كه تانيا و ترلان ايستادن و با گريه به هيئت نگاه مي كنن..
چندتا از پرستارا و كاركنان بيمارستان هم بيرون بودن.. رادوين و رايان رو نديدم..
بي توجه به بقيه رفتم جلو..از در بيمارستان رفتم بيرون و قاطي جمعيت شدم..شدت بارون زياد شده بود..
صداي «ياحسين» گفتنشون تو سرم مي پيچيد..
بينشون ايستاده بودم و سينه مي زدم..خيابون شلوغ شده بود..از گوشه و كنار صداي گريه مي اومد و صداي بلنده « يـــا حســـيــن » سراسر خيابون و اون محله رو پر كرده بود..
از ته دل اسمشو صدا زدم..نذر كردم..خدا رو صدا زدم و به حسين قسمش دادم..تارا رو ازشون مي خواستم..سلامتيش و..

دستي روي شونه م نشست..برگشتم ..رادوين و رايان با لباس مشكي كنارم ايستاده بودن..رايان يه زنجير گرفت جلوم..ازش گرفتم..
رفتم تو هيئته زنجيرزنا ايستادم..هماهنگ با بقيه زنجير مي زدم و زير اون بارون اشك مي ريختم..
كسي نمي ديد كه اينا اشكه..مي گفتن بارونه كه صورتشو خيس كرده..كسي از حاله دلم خبر نداشت..فقط خدا مي دونست و صاحبه اين عزا..
تو دلم هق هق مي كردم..چشمام مي سوخت..سرمو رو به اسمون بلند كرده بودم و تو دلم ضَجه مي زدم..


خدايا منم بنده تم..منو هم ببين..
درسته كه نماز نمي خونم و كمتر يادت مي كردم..ولي خداجون كَرَمِت و شُكر ..مسلموني و ايمانه منو توي اينا نبين..
دلم باهات صافه خدا..ته دلم ازت حاجتمو مي خوام..دست ِرد به سينه م نزن..حالا كه اومدم پيشت..حالا كه فهميدم نبايد هيچ وقت فراموشت كنم تو فراموشم نكن..
خدايا نماز نمي خونم ولي كافر نيستم..قبولت دارم چون ايمانمو هيچ وقت از دست ندادم..پس تنهام نذار خدا..تاراي منو بهم برگردون..
دوستش دارم..خودت مي دوني كه از ته دل مي خوامش نه از روي هوس..
تو عمرم گناه زياد كردم..منكرش نميشم..ولي مگه تو بخشنده نيستي؟..تو بزرگي منه كوچيك و ببخش..تو كه رحيمي منه خطا كار رو ببخش..نذار قلبم بشكنه..
عشقم مثله يه تيكه گوشت ِ بي جون روي تخت ِ بيمارستان افتاده..منم اينجام..جلوي تو..وسطه دسته ي عزاداره حسينت..دارم التماست مي كنم خدا..دارم قلبمو زلال مي كنم تا بتوني نگام كني..دارم از ندامتم پيشت حرف مي زنم تا ببيني كه منم بنده تم..
تو رو به آقا امام حسين..به اين شب و به صاحبانه اين عزا قسم ميدم تاراي منو بهم برگردون..بهم برش گردون خدا..تو مي توني..همه ميگن كه تو مي توني و منم ميگم..خدايا ..نجاتش بده..نذار هم اون عذاب بكشه و هم من..نذار خدا..نذار..
*****************
تانيا با هق هق رو به ترلان گفت: مي بيني راشا داره با خودش چكار مي كنه؟..
ترلان لبانش را از زور بغض به روي هم فشرد ..
--اره..انقدر زنجير زده كه حس مي كنم دستش ديگه جون نداره..
-- ولي طاقت مياره..مي دونم كه خدا امشب صداي «ياحسين» گفتنش رو مي شنوه..

ترلان گريه كرد..اشك ريخت و سرش را تكان داد ..
--خدا امشب صداي همه ي ما رو مي شنوه..من..تو..راشا كه اينطور زير بارون وايساده و به سر و سينه ش مي زنه..هيچ فكر نمي كردم انقدر عاشقه تارا باشه..
تانيا با چشمانه مملو از اشك نگاهش كرد..
--حال ِ دله يه عاشق رو فقط معشوقش مي فهمه..الان فقط تاراست كه مي تونه بفهمه راشا تا چقدر داره عذاب مي كشه..

رادوين و رايان كنارشان ايستادند..تانيا رو به رادوين كرد وگفت: شرمم ميشه..اينكه ما هيچ كدوم نماز نمي خونيم..ولي اينطور اينجا وايساديم و به «ياحسين» گفتنه اين مردم نگاه مي كنيم و اشك مي ريزيم..

رادوين كه چشمانش سرخ شده بود..انگشتانش را به روي انها گذاشت و فشرد..
به تانيا نگاه كرد..با صدايي بم و گرفته كه نشان از بغض ِ گلويش داشت گفت:اينو نگو تانيا..ماها درسته نماز نمي خونيم ولي خدا رو كه مي شناسيم..همين كه قبولش داريم و هنوز ايمان ِ درونيمون قرص و پا برجاست مهمه..وگرنه همه ي ما مي دونيم هستن ادمايي كه نماز ِ اول وقتشون قضا نميشه..ذكر ِ «الله» و نذري هر ساله يادشون نميره..ولي پشته همين نمازي كه مي خونن كارهاشون رو مخفي مي كنن..كارهايي كه نه من و نه تو مي تونيم انجامشون بديم و نه بهشون حتي فكر كنيم..اون مسلموني قبوله؟..اوني كه اسمش مسلمونيه..اوني كه نماز مي خوني ولي حرمته نماز رو مي شكني..ولي خب بينه اينا ادمايي هم هستن كه با عشق هر ركعت از نمازشون رو مي خونن..و..

بغضش را قورت داد..چشمانش را بست و باز كرد..نگاهي به جمعيت انداخت ..نگاهش روي راشا كه با چشمانه بسته صورتش را رو به اسمان گرفته بود و محكم به روي شانه ش زنجير مي زد ثابت ماند..

ادامه داد: اشتباه نكن تانيا..ايمانه قوي رو اين ادم داره..دله پاك و بي ريا ماله اين ادمه..نگاش كن..راشا جلوي روته ببينش..اگه خدا رو قبول نداشت اينطور اينجا نمي ايستاد..زير اين بارون دلشو صاف نمي كرد..تانيا اگه راشا با اينكه نمازخون نيست ايمان نداشت مي گفت تارا خوب ميشه حتي اگه خدا نخواد..تارا بايد خوب بشه چون من مي خوام..ادمه بي ايمان اينطور ميگه..ولي نگاه كن ببين راشا واسه كي داره زنجير مي زنه؟..از كي داره كمك مي خواد؟..واسه چي داره تو دلش اين همه غصه تلنبار مي كنه؟..

رايان ميان حرفش امد..اشكانش را پاك كرد و بغض دار گفت: جوابش پيشه منه..(تارا..خدا..و عشق)..
رادوين نگاهش كرد..سرش را تكان داد و قطره اشكي كه از گوشه ي چشمش جاري شده بود را با نوك انگشتش زدود..
*********************
"راشا"

با امروز دقيقا 20 روز گذشته بود..از پرستارخواستم پيشش بمونم..گفت فقط چند دقيقه..
لبامو بردم زير گوشش..زمزمه كردم: تارايي..عزيزدلم..مي دونم صدامو مي شنوي..خانمي 20 روز گذشته.. بس نيست؟..چرا بيدار نميشي؟..مي دونم خوابي..اره..يه خوابه اروم و پر از روياهاي قشنگ..مي دونم به زودي از اين خوابه رويايي بيدار ميشي..قلبم ميگه تاراي تو برمي گرده..اين روشنايي كه تو قلبمه اميدوارم مي كنه..
همراه با بغض با صدايي لرزان براش اروم خوندم..


« آهنگ (فرشته) از علي باقري»

وقتي يه مرد زميني عاشق فرشته ميشه

توي تقديرش هميشه بي كسي نوشته ميشه

دل نا اميدم هر شب رو به اسمون ميشينه

از خدا ميخواد فرشتش حتي خواب بد نبينه




اشك مي ريختم..بغض ِ صدام بيشتر شده بود..ولي بازم براش خوندم..مي خوندم كه اروم بشه..شايد هم مي خواستم قلبه بي قراره خودمو اروم كنم..


اسمون دلت نگيره باز نياد بارون تازه

ميباري اروم ببار كه يه فرشته خواب نازه

اسمون دلت نگيره باز نياد بارون تازه

ميباري اروم ببار كه يه فرشته خواب نازه




تو دلم هق هق مي كردم..ولي صورتم غرق در اشك بود..چشمامو بسته بودم و زير گوشش عاشقانه مي خوندم..


شر شره اشكاتو بپا كه تو صورتش نشينه

يه فرشته اشتباهي جاي اسمون زمينه

خيلي سخته كه يه ادم عاشق فرشته باشه

نه بتونه باهاش بمون نه بشه ازش جدا شه



خدايـــا فرشته م و نجات بده..


********************
-- راشا ميشه يواشتر بري؟..
نگاش كردم..خندون و با شيطنت گفتم: نُچ..خير ِ سرم امشب شبه عروسيمونه بذار اين هيجانه لامصبي كه سره دلم قلمبه شده رو يه جا خاليش كنم ..
خنديد: خب نميشه يواش يواش خاليش كني؟..
- نه اونجوري صفايي نداره..
--ولي برف نشسته رو زمين..لغزنده ست..يه وقت خدايي نكرده..

نذاشتم ادامه بده..ديگه زمانه غم و غصه تموم شده بود..الان بايد شاد مي بوديم..شاديي كه خدا بهم برگردونده بود..
دستشو گرفتم تو دستم و در حالي كه حواسم به جاده بود گفتم: تا وقتي تو پيشمي كه نميذارم اتفاقي بيافته گلم..

نگاش كردم..لبخنده نازي تحويلم داد كه دلم براش ضعف رفت..با شيطنت نگاش كردم كه چپ چپ نگام كرد و خنديد..

2 ماه از اون شبه تلخ و پر از غم مي گذشت..دكتر گفته بود كه امكانش كمه تارا برگرده..كسي كه تو مرحله ي زندگي نباتيه راهه برگشتش به چند درصد هم نيست..يعني يه جورايي اب ِ پاكي رو ريخته بود رو دستم..
اين وضعمو بدتر كرده بود..2 شب گذشت و من تو نمازخونه خواب بودم كه خوابشوديدم....دستاي همو گرفته بوديم و قدم مي زديم..اطرافمون رو مه ِ كمي گرفته بود ولي هنوز هم سرسبزي اونجا خيره كننده بود..

( -- ازاينكه پيشتم خوشحالم ..
- منم همينطور گلم..نمي دوني چه دورانه سختي بود..
-- و الان كنارتم..
-اره.. هستي..
--از اينكه برگشتم خوشحالي؟..
-خيلي ..
خنديد..)

از صداي خنده ش كه هنوز تو گوشام صدا مي كرد از خواب پريدم..ولي وقتي ديدم پيشم نيست دلم گرفت..و فرداي اون روز..راس ساعته 10 صبح تاراي من برگشت..خدا اونو بهم برگردوند..بالاخره نتيجه ي اون همه دعا..راز ونياز با خدا رو ديدم..
مردمكه چشماش حركت كرد و زير لب اسممو صدا زد..
تارا همه ي دنياي من بود..و خدا اون روز دنيا رو دو دستي بهم بخشيد..خوشحال بودم..جوري كه لحظه اي روي پا بند نبودم..
و امشب..شبه عروسيمون بود..عروسي من و تارا..
و همچنين ..
رادوين با تانيا..و رايان و ترلان..
******************
اقاي شيباني براي عرض تبريك و سلام و احوال پرسي جلوي هر 6 نفر عروس و داماد ايستاد..بعد از صحبت هاي معمول رايان همراه با لبخند گفت: اقاي شيباني مي تونم يه سوال ازتون بپرسم؟..چون بدجور ذهنه من و بقيه رو درگير ِ خودش كرده..
اقاي شيباني با خوشرويي جوابش را داد: بله پسرم بپرس..
رايان نگاهي به بقيه انداخت و رو به اقاي شيباني گفت: راستش ما 6 نفر هنوز نتونستيم درك كنيم كه چرا پدرامون موضوعه اون ويلا رو از ما مخفي كردن..يعني يه جورايي برامون قابل قبول نيست..چون فكر نمي كنم موضوعه مهمي بوده باشه كه بخواد سكرت بمونه..

اقاي شيباني ارام و متين خنديد..سرش را تكان داد و گفت: مي دونستم بالاخره اين سوال براتون پيش مياد..همون اول هم فكر مي كنم در اين مورد ازم پرسيديد..ولي من جوابي ندادم..خواستم مدتي كه اونجا مونديد خودتون كم كم متوجه قضايا بشيد..

و نگاهه متعجبه انها را كه ديد ادامه داد: فكر مي كنم توي اين مدت خسرو رو خيلي خوب شناخته باشيد..اقاي كيهاني از همه چيز با خبر بود..هم از كارهاي خسرو و هم از خرابكاري هاي روهان..ولي زماني اين رو فهميد كه ديگه دير شده بود و عمرشون به دنيا نموند..
پدراي شما براي اينكه خسرو از موضوعه ويلا با خبر نشه اون رو مخفي نگه داشتن..فقط عمه خانم بود كه خبر داشت..اقاي كيهاني مي دونست خسرو با علم به اينكه چنين ويلايي وجود داره دست به كار ميشه و به بهانه ي سهم الارث نيمي از اونجا رو تصاحب مي كنه..ايشون هر چقدركه سهمه خسرو از ويلا مي شد رو نقدا به حسابشون واريز كرده بودند..ولي هيچ وقت نگفتن كه اين پول از بابته چيه..
خسرو هم فكر مي كرد باقي مونده ي ارثيه اي ِ كه بهش تعلق مي گيره..و به اين شكل ويلا از همگان مخفي باقي موند و در اخر قسمته شما 6 نفر شد..راستي شنيدم همه تون مي خواين اونجا زندگي كنيد درسته؟..
همگي با لبخند نگاهي به يكديگر انداختند و سرتكان دادند..
-- اين عاليه..ولي تو 2 تا ويلا چطور مي خواين زندگي كنيد؟..

رادوين لبخند زد و در جواب اقاي شيباني گفت: تصميم گرفتيم درست كناره اون دوتا ويلا يه ويلاي ديگه هم بسازيم كه هر سه تا خانواه پيشه هم باشيم..

اقاي شيباني همراه با لبخند سري تكان داد ..
******************
تو مسير ويلا بودند..
تارا رو به راشا كرد وگفت: باورم نميشه امشب شبه عروسيمون بود..يعني همه چي تموم شد؟..
راشا خنديد ..
--چي رو تموم شد؟..تازه از فردا همه چي شروع ميشه خانمي..كجاي كاري؟..

تارا هم خنديد..بعد از سكوته كوتاهي گفت: راشا هر وقت ياده اون موقع ها و اون شب ميافتم ترس وجودمو بر مي داره..
راشا چشمانش را باريك كرد وگفت: كدوم شب؟..
--همون شبه تصادف..خيلي بد بود..

نفس عميق كشيد..ارام گفت: اره..براي من كه يه عمر گذشت..توي همون چند شبه اول حس مي كردم 10 سال از عمرم تموم شد..مرگ رو به چشم ديدم..
تارا اخم كرد:خدا نكنه تو چيزيت بشه..وقتي بهم گفتي اون شب كه حقيقت رو فهميدم و گفتم ازت متنفرم رفتي رگتو زدي نمي دوني چه حاله بدي بهم دست داد..
-پس اي كاش بهت نمي گفتم..
تارا چشم غره رفت كه راشا هم خنديد..

--ديگه خبري از اون دختره..پريا نشد؟..
راشا نگاهش كرد..تارا كاملا بي تفاوت بود..
- نه..ديگه نمياد موسسه..هنوزم ازم ناراحتي؟..
نفس عميق كشيد..با لحني مطمئن گفت: نه..به هيچ وجه..خب وقتي برام توضيح دادي قضيه از چه قرار بوده يه جورايي خوشحال هم شدم..
--چطور؟!..
خب از اينكه ديدم چقدر بهم وفاداري و اينكه روي خودت كنترل داري..به هر حال هر مردي نمي تونه در اينجور مواقع خوددار باشه..
-ولي..شايد اگه كمي مي گذشت منم..
--نه راشا..من مطمئنم تو از اوناش نيستي..
راشا نگاهش كرد ..
- پس بايد بگم خوب منو شناختي..
تارا هم نگاهش كرد..راشا با عشق به رويش لبخند زد..
-- مي دوني..اون تصادف هم از حواس پرتي خودم بود..وقتي كه برگشتم نفهميدم كه كناره خيابون ايستادم..داشتم رد مي شدم متوجه ماشينا نشدم و..
-بي خيال..بهتره ديگه فراموشش كنيم..
تارا با لبخند سرش را تكان داد..

راشا با همون لبخند كلافه سرش رو تكون داد و اروم زد رو فرمون ..
- هر چي تندتر ميرم بازم نمي رسيم..انگار اين جاده يه امشب رو قصد نداره تموم بشه..
--جاده كه تموم نميشه..جنابعالي كم طاقتي..
راشا شيطون خنديد و گفت: كم طاقته چي؟..

تارا كه تازه فهميده بود چي گفته با گونه هاي سرخ شده از شرم صورتشو برگردوند و درحالي كه سعي داشت لبخندش و مخفي كند زير لب چيزي گفت كه راشا نشنيد..
راشا غش غش خنديد..و بعد از چند لحظه گفت: با جك و جونورات مي خواي چكار كني خانمم؟..
تارا لب ورچيد و نگاهش كرد: تو هم باهاشون مشكل داري؟..
-اوه اوه..چه جوووووووورم..بدت نياد عزيزم ولي من زياد از حيوونا خوشم نمياد..مخصوصا اگه وحشي باشن..
--ولي اين بيچاره ها كه وحشي نيستن..
-هستن..نمونه ش همون ماره بي ريخت و خوشگلت..
خنديد: اگه بي ريخته پس چرا ميگي خوشگل؟..
-ميگم بي ريخت چون از ديده من هم سطح با هيولاست..بعد كه گفتم خوشگل واسه خاطره تو گفتم كه خوشت بياد..
--پس نه ميذاري سيخ بسوزه نه كباب اره؟..
-- دقيــــقا..

تارا مكث كرد و گفت: قصد داشتم اگه موافقت نكردي بذارمشون خونه ي خودمون..منظورم خونه ي پدريه..اونجا بهشون مي رسن..چطوره؟..
-از هيچي بهتره..كلا بي خيالشون بشي كه ديگه چه بهتر..

اينبار تارا با شيطنت و سرتقي خنديد و گفت: نُچ..دوست دارم با عشقم باشم..ولي از حيوونا هم خوشم مياد..
راشا به ظاهر خود را ناراحت نشان داد: حتي بيشتر از من؟..
تارا تند گفت: نه به خدا..اص..اصلا مي دوني چيه؟..همين فردا ميدم ببري تحويله باغ وحش بديشون..هيچ كدوم از اونا برام مهم نيستن..فقط تو رو مي خوام..تويي كه برام بالاترين اهميت رو داري..

راشا خنديد ..
- باشه فدات شم..داشتم سر به سرت ميذاشتم..من مخالفتي ندارم..همون خونه ي خودتون باشه بهتره..
--اما اگه مي خواي..
-نه گلم..من فقط تو رو مي خوام..هركاري هم كه بخواي انجام بدي و هر تصميمي كه بگيري منم بهش احترام ميذارم..
و بلندتر گفت:شرطه اوله يه زندگي خوب و سراسر خوشبختي چيه؟..
خنديد..هر دو همزمان گفتند: احترام به علايق و سليقه هاي همديگه..
- آي قربونه تو خانمي خودم كه درهمه حال با هم تفاهم داريم..

دستش و تو دست گرفت و پشتش رو به نرمي بوسيدم..به روي لبام هاشون لبخند بود..لبخندي كه هرگز محو شدني نبود..

شيشه ي پنجره رو پايين داد..ماشين رادوين و رايان هم دو طرفشان در حركت بودند..راشا دستشو برد بيرون و بلند داد زد: خداجون چاكرتـــــم..نوكرتـــــم..
قربونت برم خدااااااااا..
و پشت سر هم شروع كرد به بوق زدن..
******************
رادوين نيم نگاهي گرم به صورته زيبا و خوشحاله تانيا انداخت..
- تانيا..
--جونم..
- جونت سلامت خانمي..الان چه حسي داري؟..
كمي مكث كرد..و با ذوق جواب داد: باورت ميشه؟..انگار رو ابرام..
رادوين خنديد: اره ..چرا باورم نشه؟..
--خوشحالي رادوين؟..
- بي اندازه..تو چي؟..
-- اره..خيلي خوشحالم..اصلا مگه ميشه تو چنين شبي خوشحال نبود؟..
- حق با تو ِ..شبي كه ادم به وصاله يارش..اللخصوص معشوقش برسه بهترين و والاترين شبه..
هر دو با لبخند به يكديگر نگاه كردند..
*********************
ترلان با ذوق دستاش و به هم كوبيد و گفت:واي بالاخره تموم شد..
رايان خنديد: خسته شدي؟..
--اره خيلي..نمي دونم چرا بين ِ اون همه جمعيت و بريز و بپاش خوابم گرفته بود..
رايان با خنده سرش را تكان داد..همراه با شيطنت نگاهي به او انداخت و گفت: الانم خوابت مياد؟..

ترلان كه متوجه منظورش شده بود لبخنده مرموزي تحويلش داد و گفت: ارهههههه..الان كه ديگه دارم بيهوش ميشم..
-باشه خواستي بيهوش بشي هم اشكالي نداره..اتفاقا بهتر تا توي ويلا رو دست بلند مي كنم مي برمت..

خنديد: واي فكرشو هم كه مي كنم خنده م مي گيره..
- حالا وقتي عمليش كردم اونوقت بخند..
ترلان بلند زد زير خنده و رايان هم سرخوش همراهيش كرد..

***********************
بخش آخر..«روز سيزده بدر»

راشا: باز تو اين سبد و بلند كردي؟..ميگم دست نزن بگو چشم..مگه نمي بيني سنگينه؟..
تارا صاف ايستاد..
- اي بابا..خيلي خب..خوبه حامله نيستم..
با شيطنت نگاهش كرد : شايدم باشي..كار از محكم كاري عيب نمي كنه..

تارا چپ چپ نگاش كرد كه راشا خنديد و گفت: چشماتو كه چپ مي كني خوشگل تر ميشي..مي دوني الان با خودم چي مي گفتم؟..
تارا با اشتياق نگاهش كرد وگفت: چي؟..
راشا ريلكس گفت: اي كاش هميشه چشمات همينجوري چپ مي موند..
تارا با حرص دندان هايش را روي هم ساييد و همراه با ناز به شوخي زد به بازوي راشا و گفت: مرض..ديوونه..
راشا عاشقانه بهش نزديك شد و نجوا كرد: ديووووونتم هستيم..خاطرخواتيمممممم به مولا..پاتو ورداري ما رو اون زير ميرا مي بيني..

تارا ديگه كنترلي روي خود نداشت و قهقهه مي زد..ولي نرمي لبهاي راشا كه به روي لبهاش نشست ادامه ي قهقهه ش را قورت داد..با اينكه داشت لذت ميبرد كمي خودشو كشيد كنار..نگاهي به اونطرفه ماشين انداخت و بعد هم زل زد تو چشماي خمار شده ي راشا..
-- نكن راشا.. بچه ها ميان مي بينن خوب نيست..

راشا بازوش و گرفت وبي هوا كشيد تو بغلش..همونطور كه مي بوسيدش گفت: چي رو خوب نيست؟..ضد حال نزن خانمي بذار به كار و بدبختيمون برسم..
با خنده درحالي كه تقلا مي كرد گفت: خب برس مگه من حرفي زدم؟..ميگم اينجا جاش نيست..

بوسه ي ريزي روي لباش نشوند وبا لحنه بامزه اي گفت: همه جا زمينه خداست..من و تو هم كه زن وشوهريم و بنده هاش ..پس كي به كيه؟..
خنديد..پشت ماشين ايستاده بودند و به اونطرف ديد نداشتند..
اينبار با ناز تقلا مي كرد كه راشا زير گردنشو بوسيد و با گرماي خاصي زمزمه كرد: وقتي ميگي نكن.. هي دلم مي خواد ب..
تارا ميان حرفش پريد و تند گفت: راشا انگار يكي داره مياد..به خدا صداي پا شنيدم..
راشا اروم رهايش كرد..هر دو نفس نفس مي زدند..راشا دستي به گردنش كشيد و نفسش را بيرون داد..ولي باز هم طاقت نياورد ..صورت تارا رو با دستاش قاب گرفت و در اخر محكم گونه ش رو بوسيد..

صداي رادوين را شنيدند: شماها كه هنوز اينجايين..
راشا: پس بايد كجا باشيم؟..
--بياين اونطرف چادر زديم..خيلي با صفاست..
تارا سرش را زير انداخت و جلو افتاد..راشا هم با لبخند پشت سرش رفت..
**********************
رادوين: خب حالا كه همگي كيفتون كوكه بهتره راشا هم يه دهن برامون بخونه هم گيتار بزنه كه الان وقتشه..
صداي دست و جيغ و هوراي بقيه به هوا رفت..
راشا گيتارش رو برداشت..دست تارا رو گرفت و كشيد سمته خودش..تارا با خجالت كنارش نشست..انگشتانه راشا به نرمي روي تارهاي گيتار لغزيد..

-وقتي شروع كردم به خوندن همگي همراهيم كنيدا..تنهام بذاريد ادامه ش و نمي خونم..
رايان: باشه بابا ناز نكن بخون..

راشا با لبخند شروع به زدن و خواندن كرد..
تانيا كناره رادوين نشسته بود و دستش را دور بازوي او حلقه كرده بود..
ترلان و رايان هم دست تو دسته يكديگر كنار هم نشسته بودند..ترلان سرش را خم كرده بود و روي شانه ي رايان گذاشته بود..

و تارا با نگاهي عاشق به صورته راشا خيره شده بود و راشا هم همراه با نواختن و خواندن نگاهه نوازشگرانه و خالصش را نثاره وجوده يگانه عشقش..تارا مي كرد..

« آهنگ (عاشقتم) از سيروان خسروي و اميد حاجيلي »

كي مثل من .. ميتونه اينقدر عاشقت باشه

بگو كي غيرِ من .. تهِ تهِ دلت تا ابد جاشه

باورش سخته امّا .. ميتوني بفهمي از حرفام

كه اگه نباشي مـــن .. هميشه بدونِ تو تنهام

اگه بدوني كه چقدرعاشقتم


ميدوني احساسم به تو .. عزيزِ من خاصّــــه

ديوونتم .. داشتنه تو با تو بودن واسه ي من شانس ِ

عاشقتم


ميدوني احساسم به تو ..عزيزِ من خاصّــــه

ديوونتم .. داشتنه تو با تو بودن واسه ي من شانس ِ


اگه تو بخواي ميتوني با دلم

كاري كني كه از كنارت برم

اگرم بخواي ميتوني با نگات

به من بگي كه دل تو هم منو مي خواد

بگو تو .. هموني

كه پيشم .. مي موني

هيچكي مثلِ من نمياد .. كه تورو فقط واسه خودت بخواد

اگه بدوني كه چقدرعاشقتم


ميدوني احساسم به تو .. عزيزِ من خاصّــــه

ديوونتم .. داشتنه تو .. با تو بودن واسه ي من شانس ِ

عاشقتم



پايان
_______
۱۵ آذر ۱۳۹۱
____________
نويسنده: fereshteh27



رمان قرعه به نام سه نفر(قسمت آخر)
رمان قرعه به نام سه نفر(قسمت آخر)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محمدعلي موضوع: نظرات (0)

معرفي مختصر شركتها- شركت فولاد خوزستان (فخوز)

معرفي مختصر شركتها- شركت فولاد خوزستان (فخوز)

شركت فولاد خوزستان متشكل از سه واحد اصلي توليد براي عرضه محصولات مياني و نهايي است :

1-   كارخانجات گندله سازي:

شامل دو مدول گندله سازي، هر يك به ظرفيت اسمي 5/2 ميليون تن گندله در سال است. در اين كارخانجات سالانه بالغ بر پنج ميليون تن گندله سنگ آهن از پودر تغليط شده توليد مي شود.

2-   كارخانجات احياء مستقيم:

در اين بخش گندله هاي سنگ آهن به آهن اسفنجي ( آهن احياء مستقيم ) تبديل مي شوند.

در اين بخش در حال حاضر سه مدول ميدركس با مجموع ظرفيت 65/1 ميليون تن و دو مدول زمزم يك با ظرفيت 800 هزار تن و زمزم دو با ظرفيت يك ميليون تن در سال مشغول توليد مي باشند. مدولهاي زمزم بر اساس فناوري بومي شده ميدركس و توسط كارشناسان داخلي طراحي و نصب شده اند .

3-   بخش فولاد سازي :

در اين بخش محصولات نهايي شركت يعني شمش1 و تختال2 از آهن اسفنجي توليد مي شود.

بخش فولادســازي متشكل از شش كـــوره قوس الكتريكـــي ، سه كوره پاتيلي، دو ماشين دوخطه ريخته گري تختال، سه ماشين 6 خطه شمش و تاسيسات جمع آوري غبار فولادسازي مي باشد.

ماشين هاي ريخته گري، فولاد مذاب را به تختال و شمش تبديل مي نمايند. ظرفيت توليد ساليانه اين بخش 2/3 ميليون تن مي باشد كه در حال حاضر طرح   توسعه ظرفيت تا 5 ميليون تن   تا سال 1391 در حال پيگيري و اجرا است.





معرفي مختصر شركتها- شركت فولاد خوزستان (فخوز)
معرفي مختصر شركتها- شركت فولاد خوزستان (فخوز)

× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲ فروردين ۱۳۹۲ توسط: محمدعلي موضوع: نظرات (0)

 

 
منوی اصلی

yahoo support
وضعيت در ياهو


دسته بندی ها
موضوعي ثبت نشده است

آرشیو مطالب

مطالب برتر

طرااح قالب

CopyRight © http://anemation.zaminblog.com
کارتون سرندیپیتی
گردنبند فروهر
دماســنـج عشــق
قلم خش گیر ماشین